+ SO GOOD TO SO BAD
SO GOOD TO SO BAD
It went from so good…to so bad…so soon
So good, to so bad, so soon
But nobody told me, so I never knew
It goes from so good, to so bad, so soon
It went from sunshine…to shadows…to rain
It went from passion…to pleasure…to pain
From singing sweet love songs, to cryin' the blues
So good…to so bad…so soon
It started with words like forever
And went from always, to sometimes, to never
From give me some lovin'…to give me some room
So good… to so bad… so soon
It went from so good… to so bad… so soon
So good, to so bad, so soon
If nobody's told you, it's time that you know
It goes from so good, to so bad, so soon
So good, to so bad, so soon!!!
از خیلی خوب به خیلی بد
خیلی خوب... خیلی زود تبدیل شد به خیلی بد
خیلی زود.
هیچ کس چیزی به من نگفت و به همین دلیل هیچ وقت سر درنیاوردم
که خیلی خوب چه قدر زود تبدیل می شود به خیلی بد.
آفتاب... تبدیل شد به سایه,به باران
شور وشوق... تبدیل شد به لذت, به درد
ترنم ترانه های دل انگیز عاشقانه جایش را داد به سرداران سرودهای غم انگیز
خیلی زود.
با "تا ابد" شروع شد
و ابد تبدیل شد به گاهی, به هیچ وقت
و "مرا دوست داشته باش" تبدیل شد به "جایی هم در قلبت برای من در نظر بگیر"
خیلی زود.
خیلی خوب... زودتر از آن که فکر میکردیم تبدیل شد به خیلی بد
خیلی زود.
اگر هیچ کس به تو نگفته باشد, حالا دیگر باید بدانی
که خیلی خوب, خیلی زود تبدیل می شود به خیلی بد.
خیلی زود!!!
Shel Silverstein""
+ مادام کوری در بی آرتی...!!!
مکان:بازهم بی آرتی ساعت:حدودا ظهر
بعد از کلاس تو ایستگاه با طاهره وایساده بودیم ومنتظر یه بی آرتی که هرکدومی که میومد تنها چیزی که از دور معلوم بود یه لکه سیاهی بود که سریع نزدیک میشد و عین کارتون میگ میگ رد میشد وجایی واسه سوار کردن نداشت!!!
بعد از ساعات متمادی تو ایستگاه وایسادن,دلمون رو به دریا زدیم و سوار شدیم!!!
نمیدونین چه لذتی داره وقتی یه صندلی خالی میشه و عین کفتار خودتو رو صندلی پرت میکنی!احساس میکنی رو سکوی قهرمانی ایستادی و میتونی کارهای همه رو زیر نظر بگیری!
در همین حین چشمم به یه خانم!!!افتاد که روی سکوی ورودی بی آرتی نشسته بود و انگار به قصد تماشای خیابون ها اومده بود و نمیخواست از تفریحات جانبی مثل تخمه خوردنش هم بگذره!
خانم مادام کوری!(هیچ کس رو به جز خودش نمیدید!!!)با تیپ منحصر به فرد و سامسونتی که کیسه برنج محسن بود از هرجهتی برای دقیق شدن مناسب بود!!!
مادام کوری یه کیسه تخمه دستش گرفته بود و هر تخمه ای رو که برمیداشت اول به طور کامل دندون هاشو باهاش خلال میکرد بعد میشکوند و آشغال هاش رو تو دستش جمع میکرد و وقتی در بی آرتی باز میشد برای اینکه مثل آدمایی که تو جنگل گم میشن از خودش ردی به جا بذاره همه رو پرت میکرد بیرون!مادام کوری گاهی هم برای آزمایش تیراندازیش این پوست تخمه هارو رو لبش جمع میکرد و با باز شدن در بی آرتی همه رو با یه فوت پرت میکرد بیرون!
مادام کوری تو حال و هوای خودش و تمرین تیراندازی بود که یه بادی اومد و تمام پوست تخمه هارو برگردوند رو سرش و مادام خوشحال از اینکه تیپش کامل شده و دیگه نیازی به گل سر هم نداره!اینجا بود که تو ذهنم اومد اگه مادام یه چترم داشت چقدر بهش میومد که بخونه: تو که کارهات خیلی تمیزه....!!!
ایستگاه بعد چندتا بچه مدرسه ای نما!سوارشدن که پشت کوله یکیشون بطری نصفه ی آب معدنی بود که مادام با چشمان تیزبینش اونو شکار کرد و یه کیسه چروک و کثیف از اعماق ته کیفش درآورد و به سقا گفت: یه ذره از این آب می ریزی تو این من بخورم؟؟؟دختره هم هول شد و بطری آب رو داد بهش!مادام کوری هم یه لبخند فاتحانه به من زد و آب رو خورد منتظر بود تا بازهم تیراندازیشو امتحان کنه چون به محض باز شدن در بی آرتی بطری رو پرت کرد بیرون که یاد مسابقات پرتاپ نیزه پاراالمپیک افتادم!(لازم به ذکره که حتی زحمت بلند شدن رو هم به خودش نمیداد و همه ی کارهارو نشسته به پایان میرسوند!!!)
مادام کوری دیگه خودشو صاحب 2پله ی بی آرتی میدونست و همه رو از اطراف هدایت میکرد که داخل بشن!!!!
در پایان با اینکه یکی حاضر شد جاشو به مادام کوری بده ولی اون نتونست از تماشای تصاویر سه بعدی روبه روش بگذره که ناگهان با صدای جیغ بنفش مادام فهمیدیم که یکی با لگد کردن پاش انتهای سریالش رو ملودی-درام به پایان رسونده!!!
ادامه دارد......
+ بدون دلیل خاصی...
امروز با تمام وجودم از تک تک شهرهای ایران
خصوصا تهران بدم اومده!
واقعا دلم میخواد میتونستم برم توی یه جنگل و تنها زندگی میکردم!بدون این آدم ها!بدون این طرز تفکرها!بدون این ادعاهای روشنفکری که تمام مصیبت جامعه سر طبل تو خالی بودن مردمشه!!! از همه چیز تهران بدم میاد!از آدم های دغل باز و دوروش!ازآدم هایی که فکر میکنن خیلی حالیشونه ولی در واقع قدر ارزن هم اطلاعات ندارن!از مداخله کردن آدم ها تو هر بحث و گفتگویی و اظهار نظر کردن هاشون بدون اینکه حتی بدونن موضوع مورد بحث چیه؟خوردنیه؟پوشیدنیه؟آخه برو اول 2خط درباره اش مطالعه کن بعد بیا و 3ساعت آسمون به ریسمون بباف!!! به خدا اگه هرکی به اندازه اطلاعاتش اظهار نظر کنه مشکلی پیش نمیاد!!! امروز یکی رو دیدم که میخواست درباره ادبیات و شعر معاصر باهام بحث کنه!بعد وقتی میخواست اسمم رو تو فرم بنویسه,سربندی رو با ص نوشت!!!این فاجعه نیست آیا؟؟؟ طرف از هر 3تا کلمه ای که مینوشت 2تا غلط املایی داشت بعد میخواست سهراب سپهری و احمد شاملو رو نقد کنه!!! آخه چرا مردم ما با سرعت نور دارن به بیراهه میرن؟؟؟
-------------------------------------------------------------- یه چند وقتی هست که تبعیض طبقاتی داره آزارم میده!هرچی بیشتر محله های بالای شهر رو با پایین شهر مقایسه میکنم بیشتر از زندگی تو تهران ناامید میشم!آخه مگه صرف درآمد و داشتن خونه تو یه محله ی خوب آدما رو شریف میکنه؟آدما رو با فرهنگ میکنه؟ یعنی تمام آدمای پایین شهر بی سواد و بی شخصیت اند و آدمای بالای شهر محترم و فرهیخته؟؟؟ تا حالا به تابلوهای تبلیغاتی تهران با دقت نگاه کردید؟ اگه تهران رو به 2 نیمه شمالی و جنوبی تقسیم کنیم!تابلوهای نیمه شمالی تهران شروع میشه با پندهای اخلاقی به ظاهر روشنفکرانه مثل: پدر و مادرها گنجینه های زندگی هستند!لبخندهای پدرو مادرهایتان را ضبط کنید!و تبلیغ ساعت های مارک دار و کنسرت های خوانندگان مثلا مردمیه کشور و رستوران های زنجیره ای و از این قبیل تبلیغات! ولی به محض اینکه به نیمه جنوبی تهران وارد میشی احساس میکنی که وارد یه فضایی شدی که همه قاتل و دزد و جانی اند!!! سطح شهر پر از تابلوهاییه که پیام اخلاقی جدی دادند که: اعتیاد بلای خانمان سوز!(تازه عکس این پیام یه آدم در حال متلاشی شدنه!)(روحیه رو تو جنوب شهر حال کنید!!!) و تبلیغ سیم کارت ایرانسل(یکی بخر,دوتا برای خانواده ببر!) و حدیث های گوناگون از پیامبران ده هزارگانه بر این موضوع که: دزدی نکنید!!! خداوند کم خوری را دوست دارد!!! صدقه بلا را دور میکند!!! و هزار جور حدیث دیگه درباره قناعت و صرفه جویی!!! -
فعلا همیمن!!!
+ در همین حوالی...
نمیدونم میخوام دقیقا ازچی بنویسم!ازنداشته هام؟ازظاهرا داشته هام؟ازدلتنگی هام؟ازجبر؟ازاختیار؟از کدوم؟ازاین که به 18سالگی رسیدم و هیچ غلطی نکردم؟ازاین که بین همه ی تصمیم هام مرددم؟ازاین که اومدم دانشگاه تهران؟ازرشته ادبیات؟ازرشته مدیریتی که حسابی پول ساز بود و نرفتم؟ دلم برای 18سالگی ام تنگ نمیشه ولی برای 17سالگی ام چرا! همونطوری که هیچ وقت دلم برای روزهای شلوغ دانشگاه تنگ نمیشه ولی برای سردرش چرا!دلم برای کافه قنادی سخاوت وفیلم چراغ قرمز تنگ میشه ولی برای کافه های به ظاهرروشنفکر انقلاب!!!وفیلم جدایی نادرازسیمین نه!دلم برای کلاس ... که هیچ وقت نشد برم تنگ میشه ولی برای کلاس زبان وکتاب سبز بدرنگ مزین به عکس یه ژاپنیه بدترکیب نه!دلم برای همه ی کتاب های ادبی که تصمیم به خریدشون داشتم ولی هرگز نخریدم تنگ میشه ولی برای دیوان فرخی با استاد از رده خارجش هرگز!دلم برای کتاب خونه ی دانشگاه تنگ میشه ولی برای مسجد و مصلی اش اصلا!دلم برای پاساژفروزنده و دفتر شعرجوانی که همیشه دوست داشتم برم توش تنگ میشه ولی برای انتشارات خوارزمی با فروشنده های بی ادبش نه!دلم برای "بی آرتی"های شلوغ تنگ میشه ولی برای متروهای خلوت ترسناک نه! این لیست خیلی بیشتر از این حرفاست ولی فعلا تا همین جا کافیه! -
این روزها حال و حوصله طنز!نوشتن ندارم!کسی طنز مینویسه که یا هیچ غم وغصه ای نداره,یا نسبت به اونا بیخیاله!که من هیچ کدوم از این 2شرط رو ندارم! -
دیگه نمینویسم تا حالم خوب شه و بتونم عین آدم بنویسم! -
دارم عادت میکنم به جای ندیدن خیلی چیزا سکوت کنم فقط! -
خیلی سخته که بهترین حال ممکن رو تو بدترین شرایط فرض شده داشته باشی! -
امیدوارم این دفعه با توصیه های ایمنی "علی"مشکل پرشین بلاگم حل شده باشه!!
این پرشین بلاگ درست بشو نیست هرگز!!!
-
+ اندر فواید بی آر تی-قسمت دوم-فیلم سینمایی!!!
پرده ی اول: فضای بی آر تی: شلوغ،خفه،دم کرده،همه تو حلق هم و...کمی خوش بو!!! توی این شلوغی یه خانمی که تیپش آدم رو یاد تابلوهای پیکاسو که همه رنگی توش موجود بود می انداخت،همه ی آدما رو جوری زیر نظر گرفته بود که انگار می خواست مچ کسی رو بگیره،یا یه سوژه ی نابی پیدا کنه،یا شاید هم به دنبال فرد گم شده اش می گشت! خانم مارپل با دیدولوژیه خاص خودش هرکسی رو که سوار می شد چنان بادقت زیر نظر می گرفت که تا اندازه ی سایز کمر و رنگ پوست و قد و هیکل و اطلاعات کامل رو پیدا نمی کرد،بیخیال طرف نمی شد! پرده ی دوم: در باز شد،گویا راهی داشت به سالن فشن!مانکنی از در اومد تو که چکیده ی لوازم آرایش و پوشاک غربی بود! رنگ چشم:به کمک لنز سبز!رنگ مو:به کمک پوستیژ زرد!رنگ صورت:به کمک کرم های غربی یا به قول خودش "بورژوا" سفید یخچالی!پوتین یا چکمه ی سابق: چکمه ی نطامیا پیشش دمپایی بود،طوری که قدش رو به دو قسمت تبدیل کرده بود!نیمکره ی شمالی،پالتوی نیم تنه و نیم کره ی جنوبی کلا یه چکمه با پاشنه ی 38 سانتی و شلواری که فقط به زور پاشنه کش اونو کشیده بود بالا! پرده ی سوم: طی جابه جایی های متوالی افراد تو بی آرتی،زیبای خفته مقابل کارآگاه شمسی قرار گرفت! سوژه ی مورد نظر یافت شد! یه صندلی کنار خانم مارپل خالی شد و به زور این زیبای خفته رو نشوند کنار خودش! مکالمه شروع شد: _چه کرمی زدی خانم؟خیلی صورتتو صاف کرده! _بورژوا!(با لحن لوس بخونید لطفا!) _چی گفتی؟بذار بنویسم! (یه سررسید از تو کیفش درآورد و توی اون نوشت!فکر کنم هر روز از این سررسید به یه لوک خوش شانس اختصاص داره!) _بورژوا!فقط حواستون باشه تقلبیشو نگیرید! _چشم هات چی؟لنزه؟ _آره! _منم خیلی لنز دوست دارم ولی میترسم بذارم! (آخه تو اول برو تیپتو درست کن که رنگین کمونه،حالا لنز پیشکش!) _عادت می کنید!من همیشه میذارم! _از کجا گرفتی؟ _پاساژ قاءم تجریش! _کجا؟بذار بنویسم! (طرف جوری می گفت تجریش که فکر می کردی بچه خود تجریشه ولی...) _من یه دختر دارم خیلی زرنگه،داره درس می خونه!یه پسرم دارم که تازه درسش تموم شده و رفته سر کار!همش من دنبال کاراشم!بهش می گم زن بگیر تا من راحت شم! _زن بگیره درست میشه! _تا حالا خیلی رفتیم خواستگاری ولی خیلی سخت پسنده!(مقدمه چینیت منو کشته!) _باید به دلش بیفته یکی!(آره!فکر کن که تو باشی!) _رفتیم واسش یه دختر دیدیم عین پنجه آفتاب!ولی گفت دماغش کجه!(تنها معیارش واسه ازدواج قیافست!) _باید خودش بپسنده! _شما ازدواج کردی؟ _نه!(مثلا داری خجالت می کشی آلان؟) _چند سالته؟ _23 _درس می خونی؟ _درس می خونم!تدریس می کنم!ساز می زنم!(دروغ که کنتر نداره،حالا توام هی کلاس خودتو ببر بالا!) _میشه شمارتو بدی؟حالا ایشالا تو رو بپسنده!تو که به این خوشگلی!(حالا خرش کن!) _آخه...!0919....(حداقل میذاشتی اصرار کنه!) _اسمت؟ _آزا... _چی؟آذر؟ _آزاده...(یعنی مرده ی خجالتتم!) _فامیلیت؟(بابا بیخیال !برو پی کارت دیگه!) _... _ایشالا که تو رو بپسنده!حالا کجا میشینی؟ _.....(به دلیل مشکلات اجتماعی از آوردن مکان معذوریم!) _ااااااااااااااااااا!(چی شد؟فکر کردی بچه بالا شهریه؟جازدی؟) در همین حین دیگه ما رسیدیم به دانشگاه و فیلم سینمایی رو نصفه کاره رها کردیم! پ.ن:ما شنیده بودیم قدیمیا توی حمام عروس انتخاب می کردن،ولی دیگه خواستگاری توی بی آرتی با این ملاک های بی ارزش رو ندیده بودیم!(پیام های اخلاقی!)
+ استادنامه-باب اول-استاد رحمانی
آورده اند که در بلاد طهران مکتب خانه ای بود فرهنگ نام که 12حجره داشت و در هر یکخترکانی به شوق تعلیم رجال تلمذ میکردندی!در محضر اساتیدی که شهره ی آفاق بودندی و چوب تعلیم بسی گران و رنج بسیار! ملک المتعلمین،ملا محمود رحمانی نامی بود که محیط بر لسان کفر بود و کاشف نقص العلوم ضعیفکان!استاد شور بسیار داشت و شوق به یافتن تافلکان* و متقربین به لسان کفر که گاه نومید همی گشتی و گاه به امید! استاد با کتاب همی گشت گرد شهر که از خنگ و گیج ملولم و محصولم* آرزوست گفتند یافت می نشود جسته ایم ما گفت:آن که یافت می نشود،آنم آرزوست استاد که جامه ی فاخر به تن میکرد و در کلام هم فاخر بود کسالت تلمیذکان را فرنگی وار جویا میشد(boring)! در میان متلمذین و متملقین دخترکی شوخ طبع بود که در مدح استاد سخن ها گفته و در در مرام مدح و تملق قلم ها زدندی که گزیده ای از آن در سیاحت نامه ی خود چنین آورده است: منت محمود را که طاعتش موجب ورود(ورود به دانشگاه)است و به دورکردنش مزید ذلت!هر کلامی که آموخت موجب عزت است و هرچه نیاموخت موجب غفلت!پس در هر کلامی دو خصلت موجود است و بر هر خصلتی لختی تفکر! ازدست و زبان که برآید که از عهده ی تستش به درآید؟ و سروده ای بی صله گفتندی تقلب وار: آب زنیدراه را هین که نگار میرسد مژده دهید باغ را بوی بهار میرسد..... تافلکان:دارای مدرک تافل محصول:محصٌل
+ فشارتی!(بی آر تی سابق)!!!
بعد از عمری استفاده از ماشین شخصی یکدفعه متحول می شویم و تصمیم می گیریم چونان انسان های متمدن و دوست دار محیط زیست از وسایل حمل و نقل عمومی علی الخصوص
BRTیا همون Behtarin Raveshe Tanbih
استفاده کنیم که این وقایع ناب را مشاهده کردیم!!!
١)به سمت باجه ی بلیت فروشی میرویم تا بلیتی تهیه نموده و مدیون شهرداری و مابقی دست اندر کاران نشیم که فروشنده بلیت با یه حالت عاقل اندر سفیه و عصبانی بهمون میگه:خانم دیگه بلیت نمیفروشن!کارت!کارت باید بخرید!!! (ما هم که از اونجایی که خیلی سریع خودمونو با تکنولوژی وفق میدهیم قبلا کارت تهیه کرده بودیم!) بعد با تشکر از آقای بلیت فروش از خیابونی که چراغش مثلا قرمزِ ولی با سرعت رالی ماشین ها درش حرکت میکنند خودمونو عبور می دهیم و از این که سالمیم تو بهت و حیرت به سر میبریم که وقتی به صف طویل بی آر تی مینگریم از حیرت فارق شده و متاسف میشویم!!! به اندازه ی رسیدن به مقصد و برگشت به مبدا باید توی صف وایستی تا یه اتوبوس پرِ در حال انفجار جمعیت جلوی پات وایسه و سوارش بشی! صد رحمت به صف قند وشکر کوپنی,چون حداقل امید داری که ته صف یه چیزی نصیبت میشه ولی اینجا که دیدن یه اتوبوس خالی مثل یه رویای باور نکردنیه! خلاصه,با هزار زحمت خودمونو میچپونیم توی اتوبوس و با هر ترمز جمعیت موج مکزیکی میره و پای یکی میره تو دهن یکی دیگه! توی همین گیر ودار هستیم که یه صندلی خالی میشه!ملت به سان پلنگ تیرخورده,خودشونو پرت میکنند سمت صندلی قهرمانی تا ببینینم کی قرعه ی فال به نام من دیوانه زنند! توی این شلوغی و خفگی چیزهای دیگه ای هم قابل رویته: 1)مثل انواع و اقسام زنگ های موبایل و لهجه های مختلفی که با گوشی صحبت میکنند و صدای رادیو و آهنگ های محلی اون که واسه خودش سمفونی بزرگ گوش خراشیه! 2)موقع مطالعه که ملت تا ته و توی این رو درنیارن که چه کتابی میخونی و چه رشته ای هستی راحت نمیشن و شروع میکنن همراهت خوندن!حالا واسشون فرقی نداره روزنامه همشهریه یا تاریخ بیهقی!!!تازه برای تغییر صفحه باید از یه جمعیت کثیری اجازه هم بگیری! "بی آر تی" نه تنها توش کنسرت داره که بوهای مختلفی رو هم میتونی توش استشمام کنی!از بوی صابون و شامپو و پودر لباس شویی گرفته تا عطرهای گران قیمت و بوی عرق و پیف پاف های ادکلن نما! جدای از تمام این اتفاقات ساختار بی آر تی هم جالبه! چون نماد عدالت اجتماعی و تساوی حقوق زن و مردِ!!! اگه هر بی آر تی رو به 3 قسمت مساوی تقسیم بشه و هر کدوم از اون 3 قسمت مذکور هم به 6 قسمت دیگه, یکی از این قسمت های مولکولی که کمترین میزان صندلی رو داره میشه قسمت زنانه و مابقی صندلی ها واسه قسمت مردانه!با توجه به این که همیشه صف خانم ها 5برابر آقایونه! پ.ن:نمای بی آر تی که از بیرون واسه خودش عالمی داره!آدم یاد ویترین زیبای قصابی ها می افتد! پ.ن2:شادم تصور می کنی وقتی ندانی/ لبخند های شادی و غم فرق دارند!!!
+ استادان...!!!
میخوام یه توصیفی از استادان گرامی بدم تا بدونید ما با چه مشقتی درس میخونیم!!! همه ی استادا رو انگار از خود موزه ی ملی کشیدن بیرون و گفتن حالا یه چند ساعتی اینجا تشریف داشته باشید تا برسیم خدمتتون! استاد عربی:سر کلاس با نیش های باز نشسته بودیم که دیدیم بعد از نیم ساعت تاخیر استاد تشریف فرما شدن! استاد:پیرمردی که یکی از هم دوره ای های حضرت آدم بوده+روحانی!!! استاد مذکور به سختی میتونست نفس بکشه چه برسه به این که تدریس هم بکنه!!! سوژه ی جالب ترش اینه که وقتی ما لمیده بودیم تو حیاط دیدیم استاد مورد نظر رو با برانکارد و بادیگارد میارن و میبرن تا یه وقت وسط راه به ملکوت اعلی نپیوندن!استاد حتی تحمل وزن عبا رو هم نداشت و با هن و هن راه میرفت! استاد رودکی و منوچهری:استاد به محض ورود به کلاس تو همون جلسه اول کلا شخصیت ادبیات و ما و شاعران و همه ی دست اندرکارای ادبی رو لگد مال که چه عرض کنم!با خاک و خون قاطی کرد! *استاد مذکور به دلیل تدریس درس منوچهری توسط این جانب به نام "استاد منوچ"تخلص پیدا کرده اند! استاد"ف":از اون جایی که خیلی استاد کاردانی!!! هستند 4واحد رو با ایشون برداشتیم یا به عبارت دقیق تر به زور بهمون دادن!(قضیه همون معلم رو زمین موندست!) استاد موقع صحبت به خودش زحمت نمیده حتی دهنش رو کامل ببنده که حداقل بشه لب خونی کرد بعد میخواد ادبی هم حرف بزنه و هر حرف رو 20 دقیقه بکشه!!! استاد تاریخ ادبیات:کلا یه چیزایی درباره ی کتاب و دانشجویی و از از این جور صوبتا شنیده بود و جوگیر شده بود و روز اول که اومد 3تا کتاب که قطر هرکدوم به اندازه ی قد منه معرفی کرد و توهم زده بود چه استاد خوبیه که ما رو به سمت دانش سوق میده!!!
← صفحه بعد


نظرات ()